تبليغاتX
مرده شورها راچه کسی می شوید؟!!

مرده شورها راچه کسی می شوید؟!!

سیاسی و فلسفی و ادبی و...

زنده باد مرگ

من اعتراف می‌کنم به قتل، حمل اسلحه

به ارتباط اجنبی، به سازش و مسامحه

من اعتراف می‌کنم به ننگ سرسپردگی

به اغتشاش و مفسده، به شرب خمر و هرزگی

من اعتراف می‌کنم به انقلاب مخملی

به کودتای موسوی علیه بیت رهبری

من اعتراف می‌کنم که خاتمی منافق است

و شیخ هم طبیعتا خرابکار و فاسق است

و اعتراف می‌کنم به صاف بودن زمین

به روز بودن شب و یسار بودن یمین

من اعتراف می‌کنم که جان‌نثار رهبرم

که قتل این همه جوان نبوده کار سرورم

من اعتراف می‌کنم که شب سفید بود و من

اگر سیاه دیدمش خطای دید بود و من

**********

من اعتراف می‌کنم که اشتباه کرده‌ام

و عمر خویش بی‌جهت چنین تباه کرده‌ام

من اعتراف می‌کنم تعفن لباس من

زکار خویش بوده من خودم خراب کرده‌ام

فقط مرا تمیز کن، مجال یک وضو بده

من اعتراف می‌کنم هوای ‌آب کرده‌ام

*************

من اعتراف می‌کنم نه بطری و نه کابل بود

نه سقف بود و پنکه و نه پیچش طناب بود

من اعتراف می‌کنم که قرص‌ها توهم است

و فرد خائنی چو من نه لایق ترحم است

من اعتراف می‌کنم فقط کمی امان بده

به دوستان گشنه‌ام فقط یه لقمه نان بده

من اعتراف می‌کنم تو رو خدا فقط نزن

چه کار کرده مادرم؟ چه کار کرده پیرزن

من اعتراف می‌کنم فقط نگو به دخترم

در این یکی دوماه من چه آمدست بر سرم

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 8 بعد از ظهر  توسط سام محمودی سرابی  | 

یادآورد مصطفی شعاعیان

سام محمودي سرابي

شايد اگر مصطفي شعاعيان آن صبح لعنتي سر از خيابان استخر درنمي آورد، سه سال بعد در همان روز شانزدهم بهمن ماه 1357 شاهد به ثمر رسيدن انقلابي مي بود که آرزويش را در سر مي پروريد و ديگر آن چمدان دست به دست نمي شد تا مگر روزي ماهرويان نامي پرده از چهره اين اسطوره مبارزه عليه شرق و غرب بردارد.

شعاعیان انقلاب را نوعی از مشارکت فرض می‌کرد و درست به‌خاطر همین نکته تنها ماند و به اعتقاد برخی از منتقدانش او نه سرسپرده (یا به قول آنها پایبندی به اصول کمونیستی)شوروی بود و نه تن به سازش می‌داد. بدتر از همه هنوز انسانیت خود را به مسلخ اعتقادات جزم‌اندیشانه لنینی و استالینی نبرده بود.

شايد در لابه لاي واژه هايش حرفي از وجود اگزيستانسياليستي نتوان يافت اما نکته اين است که در سپيدخواني اين کاغذها مي توان به راحتي تن به اين حکم داد که شعاعيان اين نکته را دريافته بودکه اگزيستانس يا هستي اصيل انسان هرگز تن به بسندگي و تعين نمي دهد. معناي ديگر اين حرف آن است که مشارکت رابطه سوژه و ابژه نيست؛ و به تعبير خود او مشارکت راه استعلا و فراروي از خود به سوي غير خود است، طبعاً اگر ديگري را به چشم شيء بنگريم (بدان سان که کمونيست هاي چپول و عاشقان سينه چاک اسب چموشي به نام شوروي در عمل و نظر آن را فرياد مي کردند) خود نيز به شيء تبديل خواهيم شدچراکه هستی شیء مختوم و فرو بسته است. به بياني ديگر فرد مستبد يا ديکتاتور و تماميت خواه از خود به در نمي شود. در خود محبوس مانده به جاي فراگذار به بيرون در خود فرو مي ريزد.


امروز بايد پذيرفت که ميان روابط استبدادي يک ملت و استبداد يک رژيم توتاليتري نظير استالينيسم، فاشيسم و شاهنشاهي ارتجاع(به تعبير شعاعيان) بر آنها نوعي رابطه بده بستان و به اصطلاح فلسفي رابطه يي ديالکتيکي وجود دارد. بسياري بر اين باورند که او انقلابي(به معنايي که امروز در جامعه ما مطرح است) نبود و اگر اينچنين هم باشد تفکر چريکي شعاعيان پاشنه آشيل رويکرد او به انقلاب و مبارزه است و به همين دليل به راحتي مي توان او را قلم گرفت چراکه تفکر مبارزه مسلحانه خود نوعي استبداد است. در مورد چريکي نگريستن او به انقلاب و احتمال اشتباه بودن اين رويکرد به موضوع مبارزه، شکي وجود ندارد چراکه حتي خود او بر اين نکته اصرار مي ورزد؛ «... هيچ کس و هيچ نيرو و هيچ سازماني نيست که پيوسته از لغزش پاکيزه باشد. و پس بداند که نبايد کورکورانه از هيچ کس و هيچ نيرو و هيچ سازماني پيروي کند. و پس هيچ کس و هيچ نيرو و هيچ سازماني را در فراسوي هرگونه لغزش و اشتباهي نگذارد و بدين سان با غلتيدن در برداشت هاي پندارگرايانه از يک سو خود را حقير و ناآگاه و نادان نداند و از سويي ديگر هيچ کس و هيچ نيرو و هيچ سازماني را دانا و آگاه ناب نپندارد.» اما اگر کمي واقع نگرانه به موضوع بنگريم که شعاعيان تنها بود؛ تنها به خاطر مشارکتي ناتمام... و بپذيريم مشارکت ناتمام و استعلايي او مانع از آن است که انساني، انسان ديگر را چون وسيله بنگرد از اين حيث بايد گفت و پذيرفت بنياد روابط انساني اصيل از ديد شعاعيان بر وفاق آزادي فردي و دموکراسي (دعواي او با آقايان حزب توده از همين جا شروع مي شد که حتي انگ مارکسيست امريکايي را نيز به يدک بکشد) بنياد شده نه استبداد. پس بنياد روابط انساني اصيل از ديد او بر وفاق آزادي فردي و دموکراسي است و از اين بابت انقلاب را به کمال مراتب وجودي مربوط مي داند.
 
 افزون بر اين او بر اين نکته پاي مي فشارد که اين کمال ذاتاً در پيوند و فراگذار به ديگران معنا پيدا مي کند، بنابراين انقلاب بايد همراه با همان چيزي باشد که در سياست و فلسفه سياسي سوسيال دموکراسي يا دموکراسي از پايين ناميده مي شود. از سوي ديگر همان طور که دوام و بقاي حکومت توتاليتر به نگرش بنده پروري و استبدادي افراد جامعه مربوط است و به همين دليل تحريک دائم و بي وقفه توده يي به کمک تبليغات و ارعاب لازم مي آيد؛ به همين نحو مردمي که استبداد را خوار مي دارند و به آزادي و انقلاب براي آن احترام مي گذارند حکومت تماميت خواه را در معرض خطر فروپاشي قرار مي دهند. اما ماجراي ما اين نبود.

در جامعه يي که برحسب يک تربيت و عادت تاريخي ريشه دار هرکس جوش خود را مي زند، در جامعه يي که ماهيت پيوندها نوعي ابزارانديشي پنهانکار است که خود را در چاپلوسي هاي رياکارانه و يکديگرخواري و يکديگرفريبي مشترک پنهان مي کند، در جامعه يي که زبان همان کارکرد مته و سمبه را دارد و ميليون ها ديکتاتور کوچک برادروار به يکديگر دروغ گفته خود را بر همديگر تحميل مي کنند و تحمل را به يک فضيلت بدل مي سازند. آري در چنين جامعه يي کاري نمي توان از پيش برد و به خوبي دريافته بود که؛ «زندگي و بار آمدن در پهنه يي سرشار از زبوني و تو سري خوري هاي بي شمار استبداد بي پير، بريدن زبان به کمترين بهانه، کوبيدن مغز حتي براي شادي و تفريح، خفه کردن هرگونه اعتراضي براي «امنيت»، به گور سپردن هر انديشه نويني بدين منطق آزارمنشانه که «تو را چه به اين غلطا». سخن کوتاه؛ فرمانروايي ديرپاي خودکامگي پليدانه شاهنشاهي ارتجاع - استعمار بر جامعه باعث شده است حتي پيکارگران با اين پديده ننگين و تباهي بار، خود نيز به آلودگي هاي آن آلوده باشند. کمااينکه حتي بسا از آنها که مي خواهند با اين خودکامگي سياه تباهي آفرين نيز نبرد کنند، خود در عين حال با همان شيوه ها، با انديشه ها و اعتراض هاي نوين، با انديشه ها و اعتراض هايي که دل پسندشان نيست رو به رو مي شوند و مي کوشند به شيوه هاي گوناگوني که سراپا پيراسته از هرگونه منطق و دليل است و در عوض يکپارچه مشت و بهتان و سرنيزه و هوچيگري است، آنها را به گور سپارند

شعاعيان مشهور است به مبارز تنها. تنهايي در اين جغرافيا ناگزير است. چراکه وضع منورالفکري دوران او نيز در اين جغرافيا مشخص است؛«روشنفکران اين جامعه خوش ندارند به خود رنج انديشه و کلنجارهاي مغزي را بدهند. بيشتر هواخواه راحت الحلقوم اند. بيهوده نيست که هنوز در درون اردوگاه جنبش ضداستعماري ايران، از آغاز تاکنون، انديشمندي انقلابي و پژوهنده يي اجتماعي که ارزش و توان همسنگي با ديگر انديشمندان و نوآوران جهاني را داشته باشد، آفريده نشده است.» (شعاعيان، انقلاب، 1352)
 سرسپردگي آقايان منورالفکر به بلوک شرق يکي از نکاتي بود که شعاعيان به شدت با آن برخورد مي کرد چراکه او بر پايه واقعيت هاي عيني و تجارب تلخ به اين نتيجه رسيده بود که؛ «با طناب شوروي به چاه رفتن خطاست. خطايي مهلک، و خطايي آزمايش شده. هرگونه ارتباط با شوروي بايد در چارچوب ارتباطات ديپلماتيک محدود شود. هرگونه تصور رفيقانه از شوروي داشتن، و هرگونه سياست انترناسيوناليستي-کارگري در روابط خارجي شوروي سراغ گرفتن، اوهام و جست وجويي است که سرانجام به چاه شغاد ختم خواهد شد
 
ديروزمان در مقام عروسکي زشت بود و سرانجام چه ساده فراموش کرده ايم امروزمان را و از همين جهت است که مرگ ما عروج نيست بلکه هبوط است و اين همان درد مزمني است که موجب شده عقب ماندگي هايمان را درک نکنيم و به خيال خويش اسب زندگي را زين کرده ايم، لکن اسب زندگي بر ما سوار است و سواري مي کشد.

البته گويا خيلي هم بد نشده؛ مرگ او براي من و ما و شايد بعدي ها بهترين امکان براي ابراز وجود باشد تا به راحتي بتوانيم با پرداختن به او تاييدي براي خود کسب کنيم. مرده پرستي من و ما از همين جا نشات گرفته گويا، و اوست که لبخندي شايد از سر تعجب و شايد تاييد مي زند که ما اختيار چگونه زيستن را از کف داده ايم و عنان کماکان در دست استبداد دروني مان مانده تا...
 
بدون سانسور

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 7 بعد از ظهر  توسط سام محمودی سرابی  | 

جدال تعبد و تعقل در انديشه مصطفي ملکيان(روزنامه اعتماد)

سام محمودي سرابي

«چرا بايد ملکيان خواند؟» در اصل پيش از آنکه يک پرسش در جست وجوي پاسخ باشد، گزاره يي است غيرقابل اجتناب براي فهم آرا و انديشه هاي متفکري که به هر تقدير سهمي عمده در روشنگري روشنفکري معاصر ايران (اعم از ديني و غيرديني) ايفا کرده است. البته طبعاً پرسشي اينچنين، پاسخي جامع و درخور مي طلبد تا در خلال آن وضعيت تفکر بومي رصد شود اما مطلب حاضر چنين ادعايي ندارد. غرض تنها ايجاد پرسش و ناتواني در پاسخ است تا در خلال اين گفت وگو (بين متن حاضر و ذهن مخاطب) پاسخي حداقلي پيدا شود.

---

اگر قرار باشد تحقيقي جامع درباره روشنفکري در ايران صورت گيرد، به ضرس قاطع نام مصطفي ملکيان يکي از فصول عمده اين پژوهش خواهد بود چراکه اين استاد آرام اما پرتب و تاب الهيات و فلسفه دانشگاه تهران پيش از آنکه رويکردي از متن دين به جهان انساني داشته باشد، دين را از منظر ايمان انساني مورد بحث قرار مي دهد؛ موضوعي که به هر تقدير در ايران کمتر مورد بررسي قرار گرفته و صدالبته سوءتفاهم هايي نيز به وجود آورده است. مردي که گاه دکترش مي نامند و گاه استاد، در حالي که خطاب کردن وي با عناويني از اين دست به ارج و اعتبارش چيزي نمي افزايد.

اما در صفحه اول سجل احوال او چه نوشته اند؛ مصطفي ملکيان متولد 1335 شهرضاي اصفهان.

ما همين را مي دانيم و بس و دانستن اينکه در سال 1352 تحصيل در رشته مهندسي مکانيک دانشگاه تهران را آغاز و پيش از اخذ درجه ليسانس به رشته الهيات گرايش پيدا کرد، چيزي بر يافته هاي ما نخواهد افزود. اما حاصل اين تغيير رشته چه بود؛ دريافت مدرک کارشناسي ارشد فلسفه از همين دانشگاه.

ملکيان البته تحصيلات حوزوي نيز دارد و با وجودي که عموماً (به خصوص در گفت وگوي خود با کتاب ماه ادبيات و فلسفه) از استاداني چون مرتضي مطهري و... (که مرحوم شده اند) ياد مي کند اما چندي نيز در موسسه باقرالعلوم از محمدتقي مصباح يزدي آموخت. شاگردي که نقدي بس فراتر از سروش به رويکردهاي مصباح داشت و به قولي با گردن فرازي در حضور استاد پيشين اش به لحني طنزآميز گفته بود؛ «شما و آقاي جوادي آملي مثل سوپرمارکت هستيد که اجناس زيادي داريد و در نتيجه مشتريان زيادي هم داريد ولي آيا اين درست است که چون شما سوپرمارکت داريد، کسي نبايد در کنار سوپرمارکت شما دکه يي داشته باشد؟، من دکه يي در کنار سوپرمارکت شما دارم و آيا اين دکه بايد بسته شود؟،» مصباح نيز در جواب تنها به احوالپرسي اکتفا مي کند و بس. (به نقل از سالنامه شرق 1384)

طبعاً اگر قرار باشد به شيوه مالوف خبرنگاري، چيزي درباره ملکيان پرسيده شود، پاسخ چنداني که به درد زندگينامه نويسي مطبوعاتي بخورد، به دست نخواهد آمد جز چند جمله کوتاه و بلند که؛ «در باب گذشته چيزي براي گفتن ندارم «من همين که تو مي بيني و کمتر از اينم» چون اولاً احساس نمي کنم که رويداد قابل توجهي در زندگي من رخ داده باشد، ثانياً نه در نظام حوزوي و نه در نظام دانشگاهي پيرو سنت استاد ـ شاگردي نبوده ام... خلاصه عوامل مشکل پسندي و ديرپسندي باعث شدند بيشتر به مطالعه متون مکتوب روي بياورم تا به حضور در جلسات درس». ملکيان از جمله معدود متفکراني است که دغدغه يي جز تقابل سنت و مدرنيته دارد و حتي گاه با انديشمندان ديگري چون سيدجواد طباطبايي از در مخالفت و نقد درمي آيد چراکه اساساً دلمشغولي هاي او انضمامي است نه انتزاعي.»

«... من نه دل نگران سنتم، نه دل نگران تجدد، نه دل نگران تمدن، نه دل نگران فرهنگ و نه دل نگران هيچ امر انتزاعي از اين قبيل. من دل نگران انسان هاي گوشت و خون داري ام که مي آيند، رنج مي برند و مي ميرند... سعي کنيم که اولاً انسان ها هرچه بيشتر با حقيقت مواجهه يابند، به حقايق هر چه بيشتري دست يابند. ثانياً هر چه کمتر درد بکشند و رنج ببرند و ثالثاً هر چه بيشتر به نيکي و نيکوکاري بگرايند و براي تحقق اين سه هدف از هر چه سودمند مي تواند بود، بهره مند شوند، از دين گرفته تا علم، فلسفه، هنر، ادبيات و همه دستاوردهاي بشري».

در حالي که زماني اغلب متفکران از جمله عبدالکريم سروش و... به دنبال ارائه مدلي براي جمعيت بخشيدن به دين و دموکراسي بود، ملکيان آرام آرام به دنبال پرداختن به پروژه يي بود که بعدها با کتاب ها و مقالات خود تحت عنوان عقلانيت و معنويت دنبال کرد.

او با دو پيش فرض (همه ما کم يا بيش مدرنيم. و همه ما کم وبيش متدينيم) به طرح پرسشي سخت تامل برانگيز مي پردازد که آيا ما سازگارانه عمل مي کنيم که هم مدرنيم و همه متدينيم؟ در نگاه او نسبت دين و مدرنيته تباين نيست، بدين معنا که هيچ ربط و نسبت و تعاملي ميان دين و مدرنيته نمي توان سراغ گرفت. مدعاي ملکيان اين است که در آن واحد نمي توان هم (به معناي سنتي کلمه) کاملاً ديندار بود و هم کاملاً مدرن.

اما آيا هرگونه تلقي و قرائت يا درک از دين مي تواند با مولفه هاي زندگي مدرن سازگاري يابد؟ اين پرسش در وهله اول بسيار ساده مي نمايد اما زماني که متفکر يا مخاطب در مقام پاسخگو برمي آيد، چهره يي به شدت تهديد آميز به خود مي گيرد و ملکيان خود بر اين نکته واقف است چراکه اساساً به باور وي تدين در اکثر قريب به اتفاق انسان ها (و گاه در همه آنها) مبتني بر تعبد است. از اين رو ملکيان مدلي جديد ارائه مي کند؛ مدلي با محوريت انسان مداري،

او براي رسيدن به اين مدل شش تعارض اصلي ميان ويژگي هاي شاخص مدرنيته و فهم سنتي از دين ارائه مي کند و با رويکردي مبتني بر تعقل به اين نتيجه جنجال برانگيز مي رسد که بايد روايتي جديد از دين ارائه کرد که با مدرنيته سازگار باشد چراکه اساساً با توجه به ويژگي هاي زندگي امروز انسان ايراني ناگزير از پذيرفتن جهاني سازي است.

به باور وي همه آدميان به دنبال يک رضايت باطني مبتني بر آرامش، شادي و اميد هستند. اما وجوه مشترک کساني که در اديان مختلف با آگاهي هاي گوناگون و نظام هاي اجتماعي متفاوت به اين سه مولفه «آرامش»، «شادي» و «اميد» رسيده اند، چيست؟ و به تعبيري چه وجوه مشترکي موجد اين سه مولفه در ميان انسان هاي مختلف در جغرافياي فکري، اجتماعي و ديني متفاوت بوده است؟ اين پرسشي است که ملکيان در ذهنيت خود به دنبال پاسخي براي آن دست به پژوهشي گسترده و البته انضمامي زده، واقعيت معنا را (از دل رهيافتي مبتني بر تعقل) به عنوان نقطه تلاقي و در عين حال تعامل اين دو مهم (تعقل و تعبد) معرفي مي کند.

در جست وجوي معنا

به اعتقاد ملکيان نوع خاصي از دينداري و تلقي خاصي از دين با مدرنيته تمام عيار ناسازگار است، و يک فرد در آن واحد نمي تواند به اين معناي خاص، هم کاملاً ديندار باشد و هم کاملاً مدرن. اما آن معناي خاص دينداري و آن تلقي خاص از دين که با مدرنيته نمي سازد، چيست؟ آن معني عبارت است از دين نهادينه شده تاريخي و آن تلقي عبارت است از فهم سنتي از دين.

افزون بر اين ملکيان بارها تصريح کرده معنويت با عقلانيت سازگار است و اساساً طرح او مي کوشد بين اين دو فضيلت بزرگ جمع کند. وي در مواضع مختلف تصريح کرده معنويت همان «دين عقلاني شده» يا «ديانت خردورزانه» و «گوهر ديانت» يا «گوهر مشترک اديان» است از جمله عنوان سخنراني هاي او، که در کتاب «سنت و سکولاريسم» چاپ شده، اين است؛ معنويت گوهر اديان. بنابراين از نظر ملکيان، معنويت (=دين غيرتاريخي) و تلقي معنوي از دين و دين ورزي با مدرنيته سازگار است. به عنوان نمونه وي مي نويسد؛ «چون بزرگ ترين ويژگي اجتناب ناپذير مدرنيته عقلانيت است، بنابراين اولين ويژگي معنويتي که ذکر کرديم، اين است که با عقلانيت سازگار است. وقتي چنين شد، مي توان از معنويت تعريف ديگري نيز ارائه داد.»

به نظر ملکيان معنويت يعني دين عقلانيت يافته و عقلاني شده. و نيز؛ «به تعبير بهتر، دينداري سنتي براي انسان مدرن - اگر به معناي دقيق کلمه مدرن باشد- ولو مطلوب هم باشد، اما ممکن نيست. اما ظاهراً معنويت براي او در عين اينکه مطلوب است، ممکن نيز هست،»

شايد بتوان به راحتي حکم به ارتداد اين انديشمند داد يا نقدهايي بر مدل او وارد ساخت اما آنچه واضح مي نمايد، اهميت رويکرد روشنفکري است که سعي در ايجاد رنسانس دارد.

به گفته اغلب کساني که با ملکيان و انديشه هاي او آشنا هستند، اين انديشه ورز پيش از آنکه مستغرق متون انتزاعي شده و فلسفه بافي کند، نگرشي انضمامي به تفکر و تعقل دارد چراکه به گواه آثارش، او بر اين باور است که انديشه انتزاعي از چارچوب متن بيرون نخواهد آمد بنابراين انديشه نيز براي ابراز وجود نيازمند ورود به زندگي فردي است.

و البته همين سرآغاز فرديت است...
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 6 بعد از ظهر  توسط سام محمودی سرابی  | 

هجدهمین روایت ناکام:(بلا روزگاریست عاشقیت)

بلا روزگاریست عاشقیت!

هی راست رفت و چپ را نگاه کرد به­مانند دیوانه­ای که قرار بود در نقش مجیدآقای سوته­دلان شکوه کند که « دنیا باقالی به چمبره دیگه.یه نامسلمونی پیدا نمیشه دست من علیل­رو بگیره بگه شزم! ببره امامزاده داود حالم رو خوش کنه».

دوباره قدم از قدم برداشت دور اتاق خالی. کافی بود بگوید. کافی بود حرفی بزند تا شمای نویسنده (که دچار بیماری خودسانسوری شده ای و اگر من و هفده راوی دیگر پادرمیانی نکرده بودیم قضیه تولد قهرمان را حذف کرده بودی از اول این داستان) بجای من ِراوی آنقدر بخندی که گریه­ات بگیرد برای قهرمانی که ساخته­ای. قهرمانی که خوب بلد بود شکست بخورد از یک مورچه کوچک. قرار بود اولش علیل هم باشد حتی!

اما قصه از جایی شروع شد که دست انداخت و سوسکی را که روی دفتر یادداشت وول می خورد برگرداند تا مگر شبیه گره گوار زامزا که شمای نویسنده دوستش می دارید جوانمرگ حالات پارانویای خواهر و مادر نشود بلاگردان!

آقای عمامه پیچ با عبای قهوه ای اش گفت: وکیلم؟

.

.

.

نه! آقای نویسنده من ِراوی سوم شخص نمی توانم گفت دلگویه های قهرمان پوشالی شما را که دستانش از رعشه عرق سگی ای می لرزد که سالها قبل در اولین ملاقات با دخترک سیگاری داخل آسانسور خورده بود. و این انتظار...

آقای نویسنده! از نو بنویس،شاید فرجی بشود از ستون سمت راست برای چشم­های لوچت :

[نویسنده]:بلا روزگاریست عاشقیت

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 8 بعد از ظهر  توسط سام محمودی سرابی  | 

قضیه تولد یک نوزاد مرده در بیمارستانی که اجنه اش مردگان را زنده می کردند و تجاوز پدر به مادر

(روایت اول: از تولد يك نوزاد مرده... )

نمي دانم كي اتفاق افتاد؛اما ظاهرا سي سال پيش بود كه مادرم بختك يك درد بزرگ را كه بر گرده هاش مي كشيد انداخت روي نوزادش . تا زيستن خودش را زير بار فشاري كه نامرادي هاي روزگار و پدر ايجاد كرده بودند،قابل تحمل تر كند.نه اينكه سخت باشداين زندگي! نه فقط از سر راحتي بود گويا . انگاري كه خوشي زده باشد زير دلت وقتي داري توي يك قصر زنده گي مي كني.

«انگاري يادم مياد اون شب رو .» شبي كه توي يك بيمارستان بختك زده و تلخ ، با بوي الكل و ساولن و شايد مايه هايي از مركوركوروم ، ماماي پيري سر خونين نوزادي را گرفت و به قصد بيرون آوردن از زهدان مادر خفه اش كرد. ماما ترسيده  بود و براي همين از اجنه اي كه با پرستار پيربخش زنان و زايمان  رابطه اي خوش و خرم داشتند كمك خواست تا نشانه اي از حيات ايجاد كنند.

و اينطور بود كه من زاده شدم.

البت با يك تفاوت كوچك كه نوزادي مرده ، بجاي پا با سري خونين آمده بود؛ با علايم حياتي كاملا مشخص.

 

 

(روایت دوم: تجاوز اول)

گويا ماما با خودش فكر كرده بود: اینم از عجایب ما،‌كه بقیه رو برق می گیره و من فلك‌زده رو یه تخم سگ كه بجای تولدی درست و درمان ، از سر اومد!

و البت كه یادش رفته بود كه بچه مرده بوده وقتی داشت تقلا می كرد كه بماند. یادش رفته بود آن جن كوچك قوی هیكلی را كه عرق از شقیقه ماما گرفته بود به وقت بی هوشی زائوی زخمی!

ماما بعد از آن هیچ وقت نمی توانست نوزاد زنی را كه روی گونه هاش شیاری از چروك بود و عرق از لابلای گودی شیار ها عبور نمی كرد، زنده بزایاند. و زنان زائو هم وقتی قرار بود زندگی كودكان خودشان را به دست این مامای پیر بدهند امیدی به زنده ماندنشان نمی رفت.

گویی مادرم شانس آورده بود از میان همه آن زنان زائو كه كودكش را به خیال زنده بودن بزرگ می كرد. و شیر گرمی را به مدت دو ماه و سیزده روز و چند ساعت(به نقل از پستان های خشك شده مادر كه بعد از آن غذایی برای كودك نداشتند) از لابلای لبهای خیس از گریه نوزاد می فرستاد به جایی كه قرار بود بعد ها در مقابل گرسنگی تاب بیاورد.

كودك همه اینها را به یاد آورده بود از وقتی كه مقابل مادر اولین تجاوز را به چشم دید! تجاوزی كه پدر مرتكب شده بود...

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 3 قبل از ظهر  توسط سام محمودی سرابی  | 


طليعه مهر و رنگ پريده کتابخواني

يکشنبه 25 شهريور ماه 1386   03:00
 
images/20070916/JAM.jpg
 
:بالاخره با پايان تابستان ، مهر نيز چهره طلايي خود را به رخ خواهدکشيد و اگر قرار باشد ساعت 7 صبح يا 12 ظهر بيرون بزني ، گروه عظيمي از دانش آموزان را خواهي ديد که بي اعتنا به دغدغه هاي آدم بزرگ ها مي خندند و با لبخندهايشان طعنه مي زنند به هر آنچه دلمشغولي نام دارد.
ديگر کم کم ، دانش آموزان پس از تعطيلات تابستاني به استقبال مهر مي روند و با ياد تابستان داغ به فکر آماده کردن تکاليف مهر هستند و روي نيمکت هاي چوبي شان لم مي دهند و از 2x2 گرفته تا معادلات چهار مجهولي و از بابا نان داد گرفته تا... را مي خوانند و حساب پس مي دهند اما دريغ که هنوز هيچ کس حساب کتاب نخواني را پس نداده است.
«حال چه بايد کرد؟» را از مسوولان بايد پرسيد و منتظر پاسخهايي کاملا متفاوت از آنها بود اما به باور بسياري از کارشناسان بهترين راه براي فهم و درک اين معضل ريشه يابي آن است و بنابر شواهد موجود ريشه اصلي اين معضل در تربيت دانش آموزان به عنوان عناصر اصلي تشکيل دهنده جامعه کتابخواني پنهان شده است. آنچه در پي مي آيد ، نگاهي است کوتاه به بحث کتاب و مشکلات فرهنگ کتابخواني در مدارس.


وقتي برخي از اهالي کتاب براحتي حکم مي کنند که بله ، خانه از پاي بست ويران است يا آب از سرچشمه گل آلود ، اين پرسش در ذهن پيش مي آيد که اين پاي بست خانه فرهنگ يا سرچشمه آن کجاست؟ سياستگذاري دولت ، مميزي ، فرهنگ کتابخواني يا...؟ وقتي به سراغ يکي از آنها که اين نظر را دارند و مرا از آوردن نامشان در اين گزارش کاملا منع مي کنند مي روم و در اين مورد مي پرسم که اصلا اين سرچشمه کجاست مي گويد: «باور کنيد اگر آدم سمجي در کار کتاب نبودم ، هيچ گاه اين موجود نازنين وارد دنياي من نمي شد. چرايش را حتما مي توانيد حدس بزنيد. مدرسه و معلمان بسيار اهل مطالعه ما کافي بود بو ببرند که فلاني اهل خواندن کتابهاي غير درسي است و... آن وقت راهکار پشت راهکار سرريز مي کرد درون هزار توي گوش و ذهن و کمربند پدرم تا فرزند نازنينش آينده نابساماني پيدا نکند. اين گونه بود داستان گذشته و اين گونه است داستان حال ، که امروز به علت عوض شدن ارزشهاي موجود و کنار رفتن کمربند ، کتابهاي کمک درسي جاي کتابهاي غيردرسي را گرفته اند آن هم با پيشنهاد معلم مربوط و...»
حرفهايش باعث بدبيني مي شود اما خود وي بر اين نکته تاکيد مي کند که اساس مطالعه در آموزش و پرورش بايد متحول شود تا...

پژوهش ، استانداردي فراموش شده

اساس آموزش و پرورش و به طور کلي نظام آموزشي در جهان (از ابتدايي تا عالي) استانداردهاي مشخصي دارد و اصلي ترين وجه اين استانداردها آموختن پژوهش به دانش آموز به عنوان يکي از ارکان سازنده اجتماع است.
وقتي بخواهيم نظام آموزشي ايده آلي را ترسيم کنيم که در آن فرهنگ کتابخواني جايگاه فراخوري دارد ، متوجه يک مساله بسيار مهم خواهيم شد که دانش آموز بايد علاوه بر آموختن دانش ، به فراگيري پژوهش نيز ترغيب شود و نظام هاي آموزشي موفق ، نظامهايي هستند که به پرورش روح پژوهش در دانش آموز نيز در کنار ديگر رسالت هاي خود جامه عمل مي پوشانند. به عبارت ساده آنها کاري مي کنند که دانش آموز خود به دنبال پرسشهايش بگردد و اين جستجو باعث و باني مطالعه مي شود. رضا صديقي ، کارشناس علوم تربيتي بر اين باور است که : «متاسفانه نظام آموزشي ايران نه تنها بر پايه پژوهش قرار ندارد بلکه ساختاري کاملا فرماليته دارد. به عبارتي ديگر ما هم تمام پرسشها را مطرح مي کنيم و هم پاسخ تمام آنها را مي دهيم و اين معادله ساده دانش آموز را بسيار کند انديش مي کند.»
وي در ادامه مي افزايد: «تا زماني که اين روح پرسشگري را در ميان دانش آموزان رواج ندهيم و تمام زمام امور را بزرگترها (از اولياي دانش آموز گرفته تا معلمان و دبيران) به عهده بگيرند تمام تلاشهاي ما آب در هاون کوبيدن است و بس.»
به سراغ يکي از دانش آموزان منطقه 6 مي روم و از او درباره پژوهش مي پرسم. کاميار دانايي مي گويد: «تمام پژوهش ما محدود به مسابقه هايي مي شود که از طرف اداره آموزش و پرورش منطقه برگزار مي شود با نام مسابقه کتابخواني. ما بايد يک کتاب را از ميان چند کتاب پيشنهاد شده انتخاب کنيم و پس از خواندن آن بياييم و به پرسشهايي که درباره آن کتابها است پاسخ بدهيم. درست مثل امتحان پايان سال...»

انتخاب آدم بزرگها و چالش مصلحت و شعور

يکي از عمده ترين مسائل مبتلا به دانش آموزان نبود رابطه اي منطقي ميان آنها و يار مهربان است ؛ هر چند آموزش و پرورش به عنوان متولي مدارس ، چندسالي است با همکاري موسسه منادي تربيت با فراخواني در مطبوعات از ناشران مي خواهد جديدترين آثار خود را براي خريد به منادي تربيت ارسال کنند و پس از کارشناسي داوران آثار برگزيده در حوزه هاي مختلف را انتخاب مي کنند و در دستور کار خريد قرار مي دهند اما وقتي از محمدرضا يوسفي که خود از جمله نويسندگان شناخته شده ادبيات کودک و نوجوان است و بيش از يکصد عنوان کتاب در اين حوزه دارد و عضو کانون نويسندگان کودک و نوجوان نيز است درباره کارشناساني که اقدام به بررسي و انتخاب کتابها براي مدارس مي کنند ، مي پرسم ؛ مي گويد: «بيشتر کساني که اين کتابها را انتخاب و خريداري مي کنند در واقع کارشناس کتاب نيستند. به اعتقاد من حتي يک نويسنده نيز نمي تواند نقش يک کارشناس واقعي را ايفا کند، چرا که معتقدم يک منتقد بيشتر و بهتر از من نويسنده صلاحيت دارد در انتخاب و خريد کتاب نظر بدهد.»
سيدمحمد رحمتي ، دبير ادبيات منطقه 19 تهران است و به نوعي اهل کتاب.
او در اين باره مي گويد: «فکر مي کنم بهترين راه براي ايجاد انگيزه در ميان دانش آموزان ، سپردن همين انتخاب به آنهاست.
چرا که معتقدم نبايد کتاب يا کتابهاي خاصي را که تنها يک يا چند بررس و داور انتخاب مي کنند به زور به خورد دانش آموز داد. او به عنوان اصلي ترين مخاطب اين نمايشگاه يا حتي کتابخانه مدرسه خودش علايق خاصي دارد و کتاب مورد علاقه اش را کمتر مي توان در فهرست انتخاب شده داوران يافت.»
او اصلي ترين دليل اين مساله را تفاوت سني و عقيدتي و حتي اجتماعي بررس ها و دانش آموزان مي داند و معتقد است انتخاب کتاب از سوي بزرگترها براي دانش آموزان توهيني است به شعور فطري آنها.

کتابخانه هاي مدارس و فقري که بيداد مي کند

هنوز چيزي در حدود يکصد هزار مدرسه در کشور از موهبت کتابخانه محرومند. تا جايي که رقم اين سطور از آمارهاي سال گذشته (که هيچ گونه تکاني نخورده اند) دستگيرش شده حاکي از اين نکته دردآور است که از 134هزار مدرسه موجود در کشور ، تنها 34هزار مدرسه مجهز به کتابخانه هستند. اين نکته نشان از عمق فاجعه اي دارد که زماني نمود پيدا خواهد کرد که ديگر دير شده است ؛ البته نبايد از ياد برد که از ميان اين 34هزار کتابخانه تنها تعداد اندکي واقعا به کتابخانه شبيه اند و در بيشتر اين مدارس چيزي به عنوان طبقه بندي و ارائه اطلاعات و... وجود ندارد ، اگر کتابدار مدرسه (که صلاحيت آنها جاي بررسي بيشتر دارد) اهل کتاب باشد که هيچ ، اگر اهل کتاب نباشد يا با نگرشي خاص به آن بنگرد تکليف دانش آموز بيچاره مشخص است.
محسن سيستاني ، دبير ادبيات مدرسه بهشتي معتقد است که نبايد مسائل منفي را به رخ کشيد: «به اعتقاد من بايد نکات مثبت را آنقدر بزرگ کرد و گسترش داد که نکات منفي تحت تاثير قرار گيرد. خب اين مساله که ما کمتر کتابخانه هاي قابل قبولي را در سطح مدارس داريم که واقعا از لحاظ کيفي و کمي به استانداردهاي بين المللي نزديک باشند ، کتابدار کارشناس و متخصص در حوزه آموزش و پرورش نداريم و اساسا کتابهاي اهدايي به مدارس آثاري هستند که ممکن است کسي تا سالهاي سال سراغ آنها را نگيرد، درست ؛ اما آيا با اين نگاه منفي مي توان به حل مساله پرداخت.
»محمدرضا يوسفي حرفهاي جالبي درباره کتابدار و نقش او در نهادينه کردن فرهنگ کتابخواني در بين دانش آموزان دارد: «به اعتقاد من مسوولان کتابخانه هاي مدارس بايد واقعا کتابدار باشند. در صورتي که نه تنها اين طور نيست بلکه متاسفانه در مدارس معلماني که مشکلات عصبي دارند يا سن و سال دار و بيمار هستند مسووليت کتابخانه را به عهده مي گيرند ، در حالي که نبايد از ياد برد که شخصيت بچه هاي ما را کتاب مي سازد و يک کتابدار مي تواند در اين کار نقش آفرين باشد.»

يک پرسش بي پاسخ

....اما هنوز اين پرسش بي پاسخ مانده است : جايگاه کتابخواني در مدارس ايراني کجاست؟ اين قيف کي برعکس خواهد شد؟

 
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 0 قبل از ظهر  توسط سام محمودی سرابی  | 

گفتگو با علي طهماسبي،اسطوره پژوه

نيم نگاهي به تفاوت هاي
 
تاويل متن و هرمنوتيک
 
 
 
علي طهماسبي عموما به عنوان يک هرمنوتيسين در جغرافياي فکري ما شناخته شده است و تقريبا اغلب اهالي فکر و انديشه با آراي او در کتابهايي نظيردغدغه هاي فرجامين(پژوهشي در معنا شناسي واژه دين)، نگاهي ديگر به مفاهيم قرآن، اندوه يعقوب و... آشنا هستند اما با وجودي که رويکرد عمده طهماسبي در آراء وانديشه هايش ناظر بر نوعي هرمنوتيک ديني است او از اين نام ابا دارد به طوري که مي توان به آساني اين گریز او را از انتصاب به نحله فکري هرمنوتيک را در گفتارش يافت. باري در اين مجال پرسش اصلي ما در گفتگو با طهماسبي ناظر بر همين رويکرد و در اصل آسيب شناسي انديشه هرمنوتيکي در ايران است.تا چه قبول افتد و چه در نظر آيد...
 
 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 1 قبل از ظهر  توسط سام محمودی سرابی  | 

درباره كتاب فرهنگ لغات و اصطلاحات فقهي

     برابر نگاشته‌هاي فقهي

                گفت‌وگو با دكتر سيدمحمدحسيني

در دوره‌اي كه معمولا به دليل تغيير ساختارهاي پژوهش و دسترسي به منابع اينترنتي، آن شيوه كهن كتابخانه‌اي كم‌كم دارد رنگ مي‌‌بازد، وقتي خبر مي‌‌رسد كه مولفي براي يافتن معناي يك واژه، همه كتابفروشي‌ها و كتابخانه‌هاي معتبر را زيرپا گذاشته تا حداقل اطمينان قلب داشته باشد، كمي تعجب‌زده مي‌‌شوي. دكتر سيدمحمد حسيني در مورد كتاب فرهنگ لغات و اصطلاحات فقهي چنين رويكردي اتخاذ كرده است.

سید محمد حسینی

وي دانش‌آموخته فقه و مباني حقوق اسلامي از دانشگاه تهران است و هم‌اكنون علاوه بر تدريس در كرسي فقه و حقوق اسلامي همين دانشگاه، در سمت معاون پشتيباني، حقوقي و پارلماني وزارت علوم مشغول به خدمت است. علاوه بر اين او مدتي رايزن فرهنگي ايران در آفريقا بوده و همچنين نماينده مجلس شوراي اسلامي ومديرعامل انتشارات سروش، معاون سازمان صدا و سيما، عضو شوراي سياستگذاري خبرگزاري مهر و ... نيز از ديگر مسئوليت‌هاي اين مدرس فقه اسلامي است.

او در اين كتاب كه دربرگيرنده بيش از پنج‌هزار واژه است، سعي كرده تا مجموعه‌اي فراتر از ترجمه لغت‌به لغت الفاظ گردآورد كه در عين حال به دليل رعايت اختصار در ارائه توضيحات، فاصله خود را با دايره‌المعارفي گسترده و جامع حفظ كند.

حسيني در اين گفت‌وگو سويه‌ها و رويكرد خود را در تدوين و نگارش اين كتاب ششصد و هشتاد صفحه‌اي توضيح و تبيين مي‌‌كند.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 3 بعد از ظهر  توسط سام محمودی سرابی  | 

درباره سختی های ترجمه‌ هستي و زمان

ترمينولوژي اين زبان ديوانه

سام محمودي

شايد اگر كتاب «متافيزيك» ارسطو  و چند اثر برجسته و مهم فلسفه غرب را به لحاظ تقدم تاريخي از گود خارج كنيم، كتاب «هستي و زمان» (Seine and zeit) يكي از مهم‌ترين و تاثيرگذارترين كتاب‌ها در تاريخ فلسفه غرب است و بالطبع برگردان اين اثر دورانساز به بيش از هفده زبان دنيا نشان از اهميت آن دارد. اما شايد جالب‌تر از اين نكته، بحث ورود اين اثر به ايران باشد. پس از طرح نام هيدگر توسط هانري كربن و هم‌سخني دكتر سيداحمد فرديد با او بعدها همه بر سر كتابي با هم به ستيزه برخاستند كه اصلا نخوانده بودندش! چرا كه اساسا اين كتاب به فارسي ترجمه نشده وشايد بتوان گفت كه بحث طرح هيدگر به عنوان يك فيلسوف غربي در ايران يكي از جالب‌ترين و در عين حال حيرت‌انگيز‌ترين مسائلي به شمار مي‌‌آيد كه طي سال‌هاي گذشته در اين جغرافيا رخ داده است.                                    

                                                                               

جالب از آن جهت كه تمام جنگ و جدال‌هايي كه در دهه شصت بين داعيه‌داران تفكر ايراني ـ با دلبستگي خاص ايشان به دو فيلسوف غربي ـ رخ داده است، بر سر كتابي بوده كه هيچ‌كدام از دو طرف آن را نخوانده بودند! يا اگر هم كسي مدعي خواندن اين اثر باشد معمولا كسي است كه سكوت اختيار مي‌‌كندو طبعا اهل جدال نيست.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 2 بعد از ظهر  توسط سام محمودی سرابی  | 

یادداشتی درباره فقدان پراتیک در تفکر جامعه شناختی ما

   

     حلقه مفقوده پژوهش‌هاي اجتماعي ما

 

                                                                                                                                         سام محمودي

 

پرسش اصلي اين است: نظريه وجود دارد؛ موضوع نيز هست، اما چه چيزي در اين ميان از نظر دور مانده كه اجازه تامل در مسائل خودي را از پژوهشگر سلب كرده است؟

و پرسش هولناك‌تر شايد اين باشد كه حلقه مفقوده انديشه‌ورزي ما كجاست؟

              


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 2 بعد از ظهر  توسط سام محمودی سرابی  |