تبليغاتX
مرده شورها راچه کسی می شوید؟!!

مرده شورها راچه کسی می شوید؟!!

سیاسی و فلسفی و ادبی و...

(روایت اول: از تولد يك نوزاد مرده... )

نمي دانم كي اتفاق افتاد؛اما ظاهرا سي سال پيش بود كه مادرم بختك يك درد بزرگ را كه بر گرده هاش مي كشيد انداخت روي نوزادش . تا زيستن خودش را زير بار فشاري كه نامرادي هاي روزگار و پدر ايجاد كرده بودند،قابل تحمل تر كند.نه اينكه سخت باشداين زندگي! نه فقط از سر راحتي بود گويا . انگاري كه خوشي زده باشد زير دلت وقتي داري توي يك قصر زنده گي مي كني.

«انگاري يادم مياد اون شب رو .» شبي كه توي يك بيمارستان بختك زده و تلخ ، با بوي الكل و ساولن و شايد مايه هايي از مركوركوروم ، ماماي پيري سر خونين نوزادي را گرفت و به قصد بيرون آوردن از زهدان مادر خفه اش كرد. ماما ترسيده  بود و براي همين از اجنه اي كه با پرستار پيربخش زنان و زايمان  رابطه اي خوش و خرم داشتند كمك خواست تا نشانه اي از حيات ايجاد كنند.

و اينطور بود كه من زاده شدم.

البت با يك تفاوت كوچك كه نوزادي مرده ، بجاي پا با سري خونين آمده بود؛ با علايم حياتي كاملا مشخص.

 

 

(روایت دوم: تجاوز اول)

گويا ماما با خودش فكر كرده بود: اینم از عجایب ما،‌كه بقیه رو برق می گیره و من فلك‌زده رو یه تخم سگ كه بجای تولدی درست و درمان ، از سر اومد!

و البت كه یادش رفته بود كه بچه مرده بوده وقتی داشت تقلا می كرد كه بماند. یادش رفته بود آن جن كوچك قوی هیكلی را كه عرق از شقیقه ماما گرفته بود به وقت بی هوشی زائوی زخمی!

ماما بعد از آن هیچ وقت نمی توانست نوزاد زنی را كه روی گونه هاش شیاری از چروك بود و عرق از لابلای گودی شیار ها عبور نمی كرد، زنده بزایاند. و زنان زائو هم وقتی قرار بود زندگی كودكان خودشان را به دست این مامای پیر بدهند امیدی به زنده ماندنشان نمی رفت.

گویی مادرم شانس آورده بود از میان همه آن زنان زائو كه كودكش را به خیال زنده بودن بزرگ می كرد. و شیر گرمی را به مدت دو ماه و سیزده روز و چند ساعت(به نقل از پستان های خشك شده مادر كه بعد از آن غذایی برای كودك نداشتند) از لابلای لبهای خیس از گریه نوزاد می فرستاد به جایی كه قرار بود بعد ها در مقابل گرسنگی تاب بیاورد.

كودك همه اینها را به یاد آورده بود از وقتی كه مقابل مادر اولین تجاوز را به چشم دید! تجاوزی كه پدر مرتكب شده بود...

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 3 قبل از ظهر  توسط سام محمودی سرابی  | 


طليعه مهر و رنگ پريده کتابخواني

يکشنبه 25 شهريور ماه 1386   03:00
 
images/20070916/JAM.jpg
 
:بالاخره با پايان تابستان ، مهر نيز چهره طلايي خود را به رخ خواهدکشيد و اگر قرار باشد ساعت 7 صبح يا 12 ظهر بيرون بزني ، گروه عظيمي از دانش آموزان را خواهي ديد که بي اعتنا به دغدغه هاي آدم بزرگ ها مي خندند و با لبخندهايشان طعنه مي زنند به هر آنچه دلمشغولي نام دارد.
ديگر کم کم ، دانش آموزان پس از تعطيلات تابستاني به استقبال مهر مي روند و با ياد تابستان داغ به فکر آماده کردن تکاليف مهر هستند و روي نيمکت هاي چوبي شان لم مي دهند و از 2x2 گرفته تا معادلات چهار مجهولي و از بابا نان داد گرفته تا... را مي خوانند و حساب پس مي دهند اما دريغ که هنوز هيچ کس حساب کتاب نخواني را پس نداده است.
«حال چه بايد کرد؟» را از مسوولان بايد پرسيد و منتظر پاسخهايي کاملا متفاوت از آنها بود اما به باور بسياري از کارشناسان بهترين راه براي فهم و درک اين معضل ريشه يابي آن است و بنابر شواهد موجود ريشه اصلي اين معضل در تربيت دانش آموزان به عنوان عناصر اصلي تشکيل دهنده جامعه کتابخواني پنهان شده است. آنچه در پي مي آيد ، نگاهي است کوتاه به بحث کتاب و مشکلات فرهنگ کتابخواني در مدارس.


وقتي برخي از اهالي کتاب براحتي حکم مي کنند که بله ، خانه از پاي بست ويران است يا آب از سرچشمه گل آلود ، اين پرسش در ذهن پيش مي آيد که اين پاي بست خانه فرهنگ يا سرچشمه آن کجاست؟ سياستگذاري دولت ، مميزي ، فرهنگ کتابخواني يا...؟ وقتي به سراغ يکي از آنها که اين نظر را دارند و مرا از آوردن نامشان در اين گزارش کاملا منع مي کنند مي روم و در اين مورد مي پرسم که اصلا اين سرچشمه کجاست مي گويد: «باور کنيد اگر آدم سمجي در کار کتاب نبودم ، هيچ گاه اين موجود نازنين وارد دنياي من نمي شد. چرايش را حتما مي توانيد حدس بزنيد. مدرسه و معلمان بسيار اهل مطالعه ما کافي بود بو ببرند که فلاني اهل خواندن کتابهاي غير درسي است و... آن وقت راهکار پشت راهکار سرريز مي کرد درون هزار توي گوش و ذهن و کمربند پدرم تا فرزند نازنينش آينده نابساماني پيدا نکند. اين گونه بود داستان گذشته و اين گونه است داستان حال ، که امروز به علت عوض شدن ارزشهاي موجود و کنار رفتن کمربند ، کتابهاي کمک درسي جاي کتابهاي غيردرسي را گرفته اند آن هم با پيشنهاد معلم مربوط و...»
حرفهايش باعث بدبيني مي شود اما خود وي بر اين نکته تاکيد مي کند که اساس مطالعه در آموزش و پرورش بايد متحول شود تا...

پژوهش ، استانداردي فراموش شده

اساس آموزش و پرورش و به طور کلي نظام آموزشي در جهان (از ابتدايي تا عالي) استانداردهاي مشخصي دارد و اصلي ترين وجه اين استانداردها آموختن پژوهش به دانش آموز به عنوان يکي از ارکان سازنده اجتماع است.
وقتي بخواهيم نظام آموزشي ايده آلي را ترسيم کنيم که در آن فرهنگ کتابخواني جايگاه فراخوري دارد ، متوجه يک مساله بسيار مهم خواهيم شد که دانش آموز بايد علاوه بر آموختن دانش ، به فراگيري پژوهش نيز ترغيب شود و نظام هاي آموزشي موفق ، نظامهايي هستند که به پرورش روح پژوهش در دانش آموز نيز در کنار ديگر رسالت هاي خود جامه عمل مي پوشانند. به عبارت ساده آنها کاري مي کنند که دانش آموز خود به دنبال پرسشهايش بگردد و اين جستجو باعث و باني مطالعه مي شود. رضا صديقي ، کارشناس علوم تربيتي بر اين باور است که : «متاسفانه نظام آموزشي ايران نه تنها بر پايه پژوهش قرار ندارد بلکه ساختاري کاملا فرماليته دارد. به عبارتي ديگر ما هم تمام پرسشها را مطرح مي کنيم و هم پاسخ تمام آنها را مي دهيم و اين معادله ساده دانش آموز را بسيار کند انديش مي کند.»
وي در ادامه مي افزايد: «تا زماني که اين روح پرسشگري را در ميان دانش آموزان رواج ندهيم و تمام زمام امور را بزرگترها (از اولياي دانش آموز گرفته تا معلمان و دبيران) به عهده بگيرند تمام تلاشهاي ما آب در هاون کوبيدن است و بس.»
به سراغ يکي از دانش آموزان منطقه 6 مي روم و از او درباره پژوهش مي پرسم. کاميار دانايي مي گويد: «تمام پژوهش ما محدود به مسابقه هايي مي شود که از طرف اداره آموزش و پرورش منطقه برگزار مي شود با نام مسابقه کتابخواني. ما بايد يک کتاب را از ميان چند کتاب پيشنهاد شده انتخاب کنيم و پس از خواندن آن بياييم و به پرسشهايي که درباره آن کتابها است پاسخ بدهيم. درست مثل امتحان پايان سال...»

انتخاب آدم بزرگها و چالش مصلحت و شعور

يکي از عمده ترين مسائل مبتلا به دانش آموزان نبود رابطه اي منطقي ميان آنها و يار مهربان است ؛ هر چند آموزش و پرورش به عنوان متولي مدارس ، چندسالي است با همکاري موسسه منادي تربيت با فراخواني در مطبوعات از ناشران مي خواهد جديدترين آثار خود را براي خريد به منادي تربيت ارسال کنند و پس از کارشناسي داوران آثار برگزيده در حوزه هاي مختلف را انتخاب مي کنند و در دستور کار خريد قرار مي دهند اما وقتي از محمدرضا يوسفي که خود از جمله نويسندگان شناخته شده ادبيات کودک و نوجوان است و بيش از يکصد عنوان کتاب در اين حوزه دارد و عضو کانون نويسندگان کودک و نوجوان نيز است درباره کارشناساني که اقدام به بررسي و انتخاب کتابها براي مدارس مي کنند ، مي پرسم ؛ مي گويد: «بيشتر کساني که اين کتابها را انتخاب و خريداري مي کنند در واقع کارشناس کتاب نيستند. به اعتقاد من حتي يک نويسنده نيز نمي تواند نقش يک کارشناس واقعي را ايفا کند، چرا که معتقدم يک منتقد بيشتر و بهتر از من نويسنده صلاحيت دارد در انتخاب و خريد کتاب نظر بدهد.»
سيدمحمد رحمتي ، دبير ادبيات منطقه 19 تهران است و به نوعي اهل کتاب.
او در اين باره مي گويد: «فکر مي کنم بهترين راه براي ايجاد انگيزه در ميان دانش آموزان ، سپردن همين انتخاب به آنهاست.
چرا که معتقدم نبايد کتاب يا کتابهاي خاصي را که تنها يک يا چند بررس و داور انتخاب مي کنند به زور به خورد دانش آموز داد. او به عنوان اصلي ترين مخاطب اين نمايشگاه يا حتي کتابخانه مدرسه خودش علايق خاصي دارد و کتاب مورد علاقه اش را کمتر مي توان در فهرست انتخاب شده داوران يافت.»
او اصلي ترين دليل اين مساله را تفاوت سني و عقيدتي و حتي اجتماعي بررس ها و دانش آموزان مي داند و معتقد است انتخاب کتاب از سوي بزرگترها براي دانش آموزان توهيني است به شعور فطري آنها.

کتابخانه هاي مدارس و فقري که بيداد مي کند

هنوز چيزي در حدود يکصد هزار مدرسه در کشور از موهبت کتابخانه محرومند. تا جايي که رقم اين سطور از آمارهاي سال گذشته (که هيچ گونه تکاني نخورده اند) دستگيرش شده حاکي از اين نکته دردآور است که از 134هزار مدرسه موجود در کشور ، تنها 34هزار مدرسه مجهز به کتابخانه هستند. اين نکته نشان از عمق فاجعه اي دارد که زماني نمود پيدا خواهد کرد که ديگر دير شده است ؛ البته نبايد از ياد برد که از ميان اين 34هزار کتابخانه تنها تعداد اندکي واقعا به کتابخانه شبيه اند و در بيشتر اين مدارس چيزي به عنوان طبقه بندي و ارائه اطلاعات و... وجود ندارد ، اگر کتابدار مدرسه (که صلاحيت آنها جاي بررسي بيشتر دارد) اهل کتاب باشد که هيچ ، اگر اهل کتاب نباشد يا با نگرشي خاص به آن بنگرد تکليف دانش آموز بيچاره مشخص است.
محسن سيستاني ، دبير ادبيات مدرسه بهشتي معتقد است که نبايد مسائل منفي را به رخ کشيد: «به اعتقاد من بايد نکات مثبت را آنقدر بزرگ کرد و گسترش داد که نکات منفي تحت تاثير قرار گيرد. خب اين مساله که ما کمتر کتابخانه هاي قابل قبولي را در سطح مدارس داريم که واقعا از لحاظ کيفي و کمي به استانداردهاي بين المللي نزديک باشند ، کتابدار کارشناس و متخصص در حوزه آموزش و پرورش نداريم و اساسا کتابهاي اهدايي به مدارس آثاري هستند که ممکن است کسي تا سالهاي سال سراغ آنها را نگيرد، درست ؛ اما آيا با اين نگاه منفي مي توان به حل مساله پرداخت.
»محمدرضا يوسفي حرفهاي جالبي درباره کتابدار و نقش او در نهادينه کردن فرهنگ کتابخواني در بين دانش آموزان دارد: «به اعتقاد من مسوولان کتابخانه هاي مدارس بايد واقعا کتابدار باشند. در صورتي که نه تنها اين طور نيست بلکه متاسفانه در مدارس معلماني که مشکلات عصبي دارند يا سن و سال دار و بيمار هستند مسووليت کتابخانه را به عهده مي گيرند ، در حالي که نبايد از ياد برد که شخصيت بچه هاي ما را کتاب مي سازد و يک کتابدار مي تواند در اين کار نقش آفرين باشد.»

يک پرسش بي پاسخ

....اما هنوز اين پرسش بي پاسخ مانده است : جايگاه کتابخواني در مدارس ايراني کجاست؟ اين قيف کي برعکس خواهد شد؟

 
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 0 قبل از ظهر  توسط سام محمودی سرابی  | 

نيم نگاهي به تفاوت هاي
 
تاويل متن و هرمنوتيک
 
 
 
علي طهماسبي عموما به عنوان يک هرمنوتيسين در جغرافياي فکري ما شناخته شده است و تقريبا اغلب اهالي فکر و انديشه با آراي او در کتابهايي نظيردغدغه هاي فرجامين(پژوهشي در معنا شناسي واژه دين)، نگاهي ديگر به مفاهيم قرآن، اندوه يعقوب و... آشنا هستند اما با وجودي که رويکرد عمده طهماسبي در آراء وانديشه هايش ناظر بر نوعي هرمنوتيک ديني است او از اين نام ابا دارد به طوري که مي توان به آساني اين گریز او را از انتصاب به نحله فکري هرمنوتيک را در گفتارش يافت. باري در اين مجال پرسش اصلي ما در گفتگو با طهماسبي ناظر بر همين رويکرد و در اصل آسيب شناسي انديشه هرمنوتيکي در ايران است.تا چه قبول افتد و چه در نظر آيد...
 
 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 1 قبل از ظهر  توسط سام محمودی سرابی  | 

     برابر نگاشته‌هاي فقهي

                گفت‌وگو با دكتر سيدمحمدحسيني

در دوره‌اي كه معمولا به دليل تغيير ساختارهاي پژوهش و دسترسي به منابع اينترنتي، آن شيوه كهن كتابخانه‌اي كم‌كم دارد رنگ مي‌‌بازد، وقتي خبر مي‌‌رسد كه مولفي براي يافتن معناي يك واژه، همه كتابفروشي‌ها و كتابخانه‌هاي معتبر را زيرپا گذاشته تا حداقل اطمينان قلب داشته باشد، كمي تعجب‌زده مي‌‌شوي. دكتر سيدمحمد حسيني در مورد كتاب فرهنگ لغات و اصطلاحات فقهي چنين رويكردي اتخاذ كرده است.

سید محمد حسینی

وي دانش‌آموخته فقه و مباني حقوق اسلامي از دانشگاه تهران است و هم‌اكنون علاوه بر تدريس در كرسي فقه و حقوق اسلامي همين دانشگاه، در سمت معاون پشتيباني، حقوقي و پارلماني وزارت علوم مشغول به خدمت است. علاوه بر اين او مدتي رايزن فرهنگي ايران در آفريقا بوده و همچنين نماينده مجلس شوراي اسلامي ومديرعامل انتشارات سروش، معاون سازمان صدا و سيما، عضو شوراي سياستگذاري خبرگزاري مهر و ... نيز از ديگر مسئوليت‌هاي اين مدرس فقه اسلامي است.

او در اين كتاب كه دربرگيرنده بيش از پنج‌هزار واژه است، سعي كرده تا مجموعه‌اي فراتر از ترجمه لغت‌به لغت الفاظ گردآورد كه در عين حال به دليل رعايت اختصار در ارائه توضيحات، فاصله خود را با دايره‌المعارفي گسترده و جامع حفظ كند.

حسيني در اين گفت‌وگو سويه‌ها و رويكرد خود را در تدوين و نگارش اين كتاب ششصد و هشتاد صفحه‌اي توضيح و تبيين مي‌‌كند.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 3 بعد از ظهر  توسط سام محمودی سرابی  | 

ترمينولوژي اين زبان ديوانه

سام محمودي

شايد اگر كتاب «متافيزيك» ارسطو  و چند اثر برجسته و مهم فلسفه غرب را به لحاظ تقدم تاريخي از گود خارج كنيم، كتاب «هستي و زمان» (Seine and zeit) يكي از مهم‌ترين و تاثيرگذارترين كتاب‌ها در تاريخ فلسفه غرب است و بالطبع برگردان اين اثر دورانساز به بيش از هفده زبان دنيا نشان از اهميت آن دارد. اما شايد جالب‌تر از اين نكته، بحث ورود اين اثر به ايران باشد. پس از طرح نام هيدگر توسط هانري كربن و هم‌سخني دكتر سيداحمد فرديد با او بعدها همه بر سر كتابي با هم به ستيزه برخاستند كه اصلا نخوانده بودندش! چرا كه اساسا اين كتاب به فارسي ترجمه نشده وشايد بتوان گفت كه بحث طرح هيدگر به عنوان يك فيلسوف غربي در ايران يكي از جالب‌ترين و در عين حال حيرت‌انگيز‌ترين مسائلي به شمار مي‌‌آيد كه طي سال‌هاي گذشته در اين جغرافيا رخ داده است.                                    

                                                                               

جالب از آن جهت كه تمام جنگ و جدال‌هايي كه در دهه شصت بين داعيه‌داران تفكر ايراني ـ با دلبستگي خاص ايشان به دو فيلسوف غربي ـ رخ داده است، بر سر كتابي بوده كه هيچ‌كدام از دو طرف آن را نخوانده بودند! يا اگر هم كسي مدعي خواندن اين اثر باشد معمولا كسي است كه سكوت اختيار مي‌‌كندو طبعا اهل جدال نيست.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 2 بعد از ظهر  توسط سام محمودی سرابی  | 

   

     حلقه مفقوده پژوهش‌هاي اجتماعي ما

 

                                                                                                                                         سام محمودي

 

پرسش اصلي اين است: نظريه وجود دارد؛ موضوع نيز هست، اما چه چيزي در اين ميان از نظر دور مانده كه اجازه تامل در مسائل خودي را از پژوهشگر سلب كرده است؟

و پرسش هولناك‌تر شايد اين باشد كه حلقه مفقوده انديشه‌ورزي ما كجاست؟

              


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 2 بعد از ظهر  توسط سام محمودی سرابی  | 

نامه به فيلسوف مرده

سام محمودي

آقاي رورتي

ريچارد گرامي

سلام

خبرهايی درباره مردن شما در جغرافياي ما پيچيده است. به‌طوري‌كه همه، يك‌جورهايي شوكه شده‌اند كه نگوييد و نپرسيد. قصد نداريم در اين‌ فرصت كه دست داده تا به خاطر مردن شما قلم‌فرسايي كنيم، در مقام يك دانشجوي فلسفه از عظمت فلسفه شما (كه از دموكراسي سخن مي‌‌گفت) بنويسيم يا به مانند يك روزنامه‌نگار و نويسنده يك كتابشناسي درست و درمان جور كنيم تا خلق‌ا... بدانند كه آن فيلسوف آمريكايي كه به نوعي نقادي آمريكاي جهانخوار(!!!)را نيز برعهده داشت چطور داد سخن از دموكراسي مي‌‌داد و اين مفهوم را بر فلسفه ترجيح مي‌داد دريغ از اين‌كه خودش به‌هر حال يك فيلسوف بود.

رورتی

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 2 بعد از ظهر  توسط سام محمودی سرابی  | 

 

سندن يازماق نه چتين بیر ايمتاحان

 

نه چتين يول دير آیلینی گزمک؟

 

سندن سويله مك نه چتين نيسگيل

 

قالميشام بو ايكي يول آراسيندا

 

و سن ساچلاروي آچميش آتیشقاايچينده

 

 

]مني گؤرمك دن

 

 دويغومون سوگي سي اولماق دان

 

                             قاچاق

 

مندن قاچا

 

       قاچا

 

        قاچا

 

هااااي داغلار مارالی

 

شاهلار سئوگي سي

 

دوستاق چی ماهنی

 

 

آچ گئوزلروي

 

      منی گور بو داغلار آراسيندا

 

           شاهلار دوستاقيندا

 

     و اؤلؤم آسقي سينين قوجاقيندا

 

 

...

يولوم باغلي

 

                     اليم گووده

 

و ديليم يالقيز

 

 

....

 

آچيلسين داغلار يولي

 

       ياپيشان اللردن

 

وچوخ سوزلردن سنه بير نيسگيل دوغموشام

 

آنالار کیمی

 

دوشوم اوسته بیر خاطره

 

             بیر نیسگیل

 

....

هاردا سان سينيق دويغو

 

من وورغون اولموشام بير ماهني سويگيه

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 11 بعد از ظهر  توسط سام محمودی سرابی  | 

فیلسوفی که شبیه هیچ کس نیست

درباره آرا و اندیشه های لودویگ ویتگنشتاین

شنبه اين هفته پنجاه و یکمین سالمرگ لودويگ ويتگنشتاين فيلسوف تحليلي قرن بيستم است؛ فيلسوفي که هرچه درباره تاثير انديشه هايش بگوييم به ضرس قاطع کافي نخواهد بودو مهم تر از همه اين‌که اين متفکر آلماني اتريشي تبار از جمله خوش اقبال ترين فيلسوفان مغرب زمين است که آثارش در ايران با اقبال فراواني مواجه شده اند. جالب تر اين‌که ويتگنشتاين نخستين کسي بود که گفت بايد به فلسفه رويکرد درماني داشت. سالمرگ او و  برگردان کتابي که اخيرا از سوي نشر ني روانه بازار شد ـ «کتاب‌هاي آبي و قهوه‌اي» ـ مقدمه و انگيزه اي شد تا با نيم نگاهي به آراي فکري و فلسفي اين متفکر معاصر به معرفي کلي آثار ترجمه شده از او و درباره وي بپردازيم.

 

به آنها بگوييد زندگي شگرفي داشتم

لودويگ ژوزف يوهان ويتگنشتاين در 26 اوريل 1889 در وين اتريش به دنيا آمد. او يک چهره متفکر بود اما همواره از شهرت دوري مي جست و حتي در دوره اي، يک کلبه دور افتاده در نروژ براي خود ساخت تا در آنجا در انزواي کامل زندگي کند.

ميل او به کمال اخلاقي باعث شد تا در برهه اي از زمان به اعتراف گناهان خود نزد ديگران پافشاري کند و اين موضوع باعث شد تا ديگران موفق به دانستن ميزان باور او به دين شوند. ويتگنشتاين در يک کليساي کاتوليک غسل تعميد داده شد و در موقع تدفين نيز به آيين کاتوليک به خاک سپرده شد اما در فاصله ميان غسل تعميد و تدفين هيچ‌گاه يک کاتوليک عابد يا معتقد نبود.

وقتي در سال 1913 پدرش مرد، ثروت زيادي به او ارث رسيد. اما او به‌سرعت همه آن را رها کرد. در سال بعد هنگامي که جنگ شروع شد، او داوطلبانه سرباز ارتش اتريش شد. در طول جنگ به کار روي افکار فلسفي خود پرداخت و مدال‌هاي شجاعت زيادي نيز برنده شد. نتايج تفکر وي درباره منطق همان کتاب رساله منطقي- فلسفي بود که در سال 1922 در انگلستان با کمک راسل منتشر شد. اين کتاب تنها اثر منتشر شده ويتگنشتاين در طول زندگي خود بود. از آنجا که او معتقد بود در اين کتاب تمام مسائل فلسفه را حل کرده است به معلمي در يک مدرسه ابتدايي در يک روستا در اتريش مشغول شد. وي سال‌هاي 1926 تا 1928 را با دقت زياد به طراحي و ساخت خانه‌اي در وين براي خواهرش گرتل گذراند.

در سال 1929 براي تدريس در ترينتي کالج به کمبريج بازگشت. او متوجه شده بود که کارهاي بيشتري در زمينه فلسفه براي انجام دادن دارد. تا سال 1939 در کمبريج به سمت استادي اشتغال داشت. در طول جنگ جهاني دوم مدتي در يک بيمارستان به عنوان باربر و مدتي به عنوان تکنيسين در newcatle  کار مي‌کرد. بعد از جنگ به تدريس در دانشگاه بازگشت اما پس از مدتي از سمت استادي استعفا کرد تا حواسش را روي نوشته‌هاي خود متمرکز کند. براي اين کار يک ناحيه دور افتاده روستايي را در ايرلند انتخاب کرد و قسمت اعظم کار خود را در اين مکان انجام داد. در 1949 نوشتن کار جديدش به اتمام رسيده بود که بعد از مرگش تحت عنوان "پژوهش‌هاي فلسفي" منتشر شد که شايد يکي از مهم‌ترين آثارش باشد. دو سال آخر زندگي خود را در وين، آکسفورد و کمبريج گذراند تا در28 آوريل 1951 در کمبريج به دليل بيماري سرطان پروستات مرد. نتايج کارهايش در اين سال‌هاي آخر تحت عنوان " درباره يقين" منتشر شد. آخرين کلماتي که به زبان آورد اين بودند " به آنها بگوييد که من زندگي شگرفي داشتم".

زندگي فکري و فلسفي

برخي از فيلسوفان در طول حيات فکري خود به دوفلسفه متفاوت قائل شده اند.به ديگر سخن زندگي فکري آنها را مي توان به دودوره تقسيم کرد. (از جمله کانت و هوسرل) ويتگنشتاين هم يکي از همين فيلسوفان است که زندگي فکري و فلسفي اش در نگاه منتقدانش به دو دوره کلي متقدم (با نگارش تراکتاتوس يا رساله منطقي و فلسفي) و متاخر (با کتاب مهم پژوهش‌هاي فلسفي) تقسيم مي‌شود. ويتگنشتاين در طول زندگى‌اش فقط يك كتاب خود را به چاپ رساند و آن هم «رساله منطقى- فلسفى» بود. او اين كتاب را پس از چند سال يادداشت بردارى در آگوست 1918 يعنى هنگامى كه در ارتش اتريش خدمت مى‌كرد به پايان رساند و در نوامبر همان سال كه به اسارت نيروهاى ايتاليايى درآمد دست‌نويس آن را به همراه خود به اردوگاه اسرا برد و بعداً از آنجا براى «راسل» فرستاد. متن آلمانى كتاب او در سال 1921 و ترجمه انگليسى آن كه به پيشنهاد «مور» نام لاتينى بر آن نهادند در سال 1922 به چاپ رسيد. او معتقد بود كه اين كتاب راه حل پايانى براى مسائل فلسفى است بدين لحاظ بعد از انتشارش به مدت ۸ سال از فعاليت‌هاى آكادميك كناره گرفت و مابين سال‌هاى 1920 تا 1926 در روستاهاى دوردست اتريش به تدريس در دبستان پرداخت. در سال 1929 او تصميم گرفت به «كمبريج» بازگردد و مصمم شد تقاضاى دكترا از كمبريج كند و «رساله منطقى- فلسفى» را كه شهرت جهانى پيدا كرده بود به عنوان پايان‌نامه معرفى كرد. «راسل» و «مور» از او امتحان شفاهى گرفتند و «مور» چنين گزارش داد: «نظر شخصى من اين است كه تز آقاى ويتگنشتاين اثرى نبوغ آميز است و هر چه كه باشد يقيناًَ مطابق سطح لازم براى دكتراى فلسفه كمبريج است.»

او در «رساله» (ويتگنشتاين متقدم) معتقد بود هدف فلسفه توضيح منطقى انديشه است و در پژوهش‌هاى فلسفى (ويتگنشتاين متاخر) بر اين باور بود فلسفه نبردى عليه سرگردانى هوشمند ما به وسيله زبان است.

از همان سال 1929 او شروع به رد نتايج كتاب «رساله» كرد و بيش از ۲۵ سال برسر كتاب دومش كاركرد و نهايتاً موضع جديدى را اتخاذ كرد كه در كتاب «پژوهش‌هاى فلسفى» كه بعد از مرگش منتشر شد انعكاس يافت. اثرى كه به تصديق بسيارى از صاحب نظران يكى از مهم‌ترين و تاثير گذارترين آثار فلسفى قرن بيستم است.

ويتگنشتاين تنها کتابي که در زندگي اش منتشر کرد را با توضيح روش تفلسف اش آغاز مي کند. او مي نويسد :«اين کتاب مسئله هاي فلسفي را بررسي مي کند و نشان مي دهد - چنان که باور من است - که طرح پرسش درباره اين مسئله‌ها بر پايه كژفهمي منطق زبان مان قرار دارد. مي‌توان تمامي معناي کتاب را به گونه‌اي در اين واژه‌ها گنجاند: هر آن چه اصلاً بتواند گفته شود، مي‌تواند به روشني گفته شود، و آن چه درباره‌اش نتوان حرف زد، مي بايد درباره‌اش خاموش ماند». او جانمايه کتابش را به همين اختصار بيان مي‌کند، اختصاري که دشواري فهم ذهن پيچيده او را بيشتر مي‌کند، وي در ادامه روشن مي‌کند که آگاهانه در سنت کانتي تفکر مي‌کند، اما يکسره خود را به آن سنت وفادار نمي‌داند بلکه آن را تنها با جرح و تعديل خودش قبول مي‌کند.

ويتگنشتاين در دوره دوم فلسفى خود بر اين باور بود كه برخى از ديدگاه‌هاى «رساله» اشتباه است. نقد او از «رساله» منجر به اصول جديدى شد كه در كتاب «پژوهش‌هاى فلسفى»Philosophical InvestigatiOn منعكس شد. او در اين كتاب نظريه تصويرى معنا را مورد انتقاد شديد قرار مى‌دهد و آراى خود را از بسيارى لحاظ نقطه مقابل نظريه اتميسم منطقى مي‌داند. او توجه خود را به نقشى كه زبان در شكل دادن به شخصيت آدمى و در تعامل ميان افراد يك جامعه بازى مي‌كند، معطوف داشت. از اين جهت كل محتواى «پژوهش‌هاى فلسفى» بررسى در باب ماهيت زبان و جامعه و ارتباطات پيچيده ميان آن دو است.

البته اخيرا مجموعه‌اي با ارزش از کل نوشته‌هاي لودويگ ويتگنشتاين (مشتمل بر ۱۴۰۰ صفحه) نيز به انگليسي منتشر شده که از اولين دفترچه يادداشت او در جنگ جهاني اول آغاز شده که گزيده‌اي از آن همان کتاب رساله فلسفي- منطقي اوست و نهايتا به رساله‌اي در باب يقين ختم  مي‌شود (که در بستر مرگ نوشته شده بود). اين مجموعه شامل ۱۴ کتاب و رساله از اين فيلسوف اتريشي است.

ويتگنشتاين در ايران

سال‌ها پيش منوچهر بزرگمهر کتاب يوستوس هارت ناک به نام " ويتگنشتاين" را به فارسي ترجمه کرد اما گويا آن روزها فلسفه ويتگنشتاين در ايران چندان معروف نبود؛ چه کتاب گفته شده از استقبال درخور برخوردار نشد. اما ترجمه حسن کامشاد از کتاب ديويد ادموند و جان ايندو به‌نام " ويتگنشتاين - پوپر و سيخ بخاري" با استقبال بهتري مواجه شده است.

کتابي که کامشاد ترجمه کرده درباره بحثي ده دقيقه‌اي است که بين ويتگنشتاين و کارل پوپر ، يکي ديگر از فيلسوفان اهل وين در يکي از سالن‌هاي کوچک دانشگاه کمبريج انگلستان پيش مي‌آيد. وجه تشابه پوپر و ويتگنشتاين اين است که هر دو در نتيجه جنگ جهاني مجبور به جلاي وطن مي شوند و در کشورهاي ديگر زندگي خود را مي‌گذرانند و هر دو در دوره‌اي به تدريس رو مي‌آورند. اما اختلاف اين دو چيست و چطور شد که اين دو فيلسوف با پيش زمينه‌هاي نسبتاً مشترک تا اين اندازه به نتيجه گيري‌هاي فلسفي متفاوتي دست مي‌يابند؟

اما اولين کتابي که از او به فارسي ترجمه شد برگرداني موفق ازکتاب رساله منطقي فلسفي يا همان تراکتاتوس معروف بود که با ترجمه دکتر محمود عباديان از سوي انتشارات جهاد دانشگاهي در سال 1369 منتشر و درست سه سال بعد نيز دکتر مير شمس الدين اديب سلطاني آن‌را با ترجمه‌اي بدون واژه هاي بيگانه و کاملا فارسي براي نشر به انتشارات امير کبير سپرد.

بعدها مترجماني چون فريدون فاطمي، گلستان، دکتر سيد موسي ديباج، مالک حسيني و... آثاري از او به فارسي برگرداندند و آخرين کتابي که از اين فيلسوف آلماني به فارسي ترجمه شده کتابي است با نام «کتاب هاي آبي و قهوه اي» با برگردان ايرج قانوني که در اصل تمهيداتي بر پژوهش ها به شمار مي‌رود. فراموش نبايد کرد که «پژوهش ها» از «پژوهش‌ها» شروع نشد. مسئله فقط اين نبود که آن کتاب هيچ شباهتي به کتاب ديگري نداشت بلکه اين هم بود که آغاز آن کتاب هم غير از همه کتاب ها بود. آن کتاب برخلاف رسم معمول همه کتاب‌ها از خودش آغاز نشد بلکه از اين کتاب شروع شد.

غربيان که ابتدا به اول و آغازهر چيز رو مي‌کنند و سپس خود آن چيز و از اين حيث به ما چندان شباهتي ندارند به اين «آغاز»، اين «تمهيدات» بيش از آن «پس از آغاز» اهميت داده‌اند. کتاب‌هاي آبي و قهوه‌اي در آن جا تاکنون هفده بار يعني تقريبا و برابر«پژوهش‌ها» به چاپ رسيده است. ابهام بيش از اندازه «پژوهش‌ها» باعث شده تا به اين کتاب‌ها بيشتر اقبال کنند تا شايد از درهم برهم گوترين فيلسوف جهان چيزي دريابند.

اقبال به او

هيچکس نمي‌توانست تصور کند که اين مهندس جوان هوافضا قرار است بعد ها (پس از ترک تحصيل در رشته مکانيک) بدل به يکي از قوام بخشندگان فلسفه معاصر باشد و خيل عظيمي از فيلسوفان و حتي کساني که از آرا و انديشه‌هاي او چيزي سر در نمي آورند را پشت سرش قطار کند و آخر سر تمامي آنها را در واهه‌اي به نام زبان ناکام گرفتار سازد.

جالب‌تر اين‌که زندگي شورمندانه اين فيلسوف و آرام نگرفتن در آغوش هيچ نحله يا مسلک فلسفي موجب شده که نام او بيش از هر فيلسوف ديگر بر سرزبان‌ها بيفتد و تاثيري غير قابل انکار بر متفکران پس از خودش بگذارد. شايد بتوان گفت يکي از دلايل اقبال ما ايرانيان به آراي اين فيلسوف بزرگ غربي اين باشد که ويتگنشتاين بيش از آن‌که براي فلسفه دانش به همراه داشته باشد روش به همراه داشت. مي‌گفت که مثال بزنيد . از لطيفه و داستان‌هاي خنده دار استفاده کنيد. اين است که آثار او به همه چيز شبيه است به‌جز کتاب‌هاي فلسفي. اين راهي است که بايد فلسفه تحليلي در پيش گيرد. فلسفه تحليلي در زندگي جريان دارد و اين است که بايد اين ارتباط را ادامه دهد.

به باور دکتر محمد ضيمران مفاهيم و مثال‌هاي ويتگنشتاين همانند تکيه کلام يا ترجيع بند بر زبان فيلسوفان تحليلي جاري مي‌شوند. بازي زباني، صورت زندگي، سوسک در جعبه، شباهت خانوادگي و ... . او فلسفه را از درون گرايي و گرايش به ساحت شديداً خصوصي نجات داد. فلسفه بايد بيروني باشد. البته فيلسوفان حلقه وين اين را به نفع علم گرايي و پوزيتيويسم مصادره کردند. بيروني بودن فلسفه به معناي عمومي بودن، مشاهده پذير بودن و سرانجام قابل آزمون ساختن مفاهيم است. نبايد از مفاهيم امر مرموزي ساخت که فقط خود شخص مي‌داند و بس. مفاهيم بايد بيروني و عمومي باشند. اين همۀ تلاش ويتگنشتاين است.

ويتگنشتاين کاري به متافيزيک ندارد؛ متافيزيک در عرف فلسفه تحليلي يعني بحث از آنچه هست (on what there is). اگر او براي بيروني ساختن حالات ذهني آنها را به رفتار پيوند مي‌دهد، قصد ندارد نظريه اي متافيزيکي از ‌آنتولوژي ذهن ارائه دهد. هدف او اين است که واژگان ذهني (مثلاً "درد"، "ترس"...) از طريق مشارکت انسان‌ها در يک فعاليت اجتماعي و استفاده از اين مفاهيم در بازي‌هاي زباني مختلف پديد آيند. زيرا واژگان بايد در نهايت به يک تعريف ختم شوند و از آنجا که تعريف اشاري دروني يا خصوصي امکان‌پذير نيست (زيرا چنين اشاره‌اي را خود شخص مي فهمد و بس)، بايد واژگان ذهني به امري بيروني و قابل اشاره ارجاع دهند و اين چيزي نيست جز رفتار. رفتار منشأ ناميده شدن حالات ذهني است. پس نظريۀ ويتگنشتاين در باب ذهن، يک نظريۀ زباني است نه يک نظريۀ متافيزيکي. ويتگنشتاين نه به مسئله ذهن و بدن پرداخته ونه به مسئله اذهان ديگرآن‌طور که ما مي فهميم. او اساساً به اين سنخ مسائل بي علاقه است.

کتابشناسي فارسي

رساله منطقي فلسفي

اين کتاب دوبار به فارسي ترجمه شده است: ١.(ميرشمس الدين اديب سلطاني، امير کبير،١٣٧۱) ٢. (محمود عباديان، جهاد دانشگاهي، ۱٣٦٩). 

پژوهش‌هاى فلسفى. ويتگنشتاين، ترجمه فريدون فاطمى، ۱۳۸۰.

فرهنگ و ارزش، لودويگ ويتگنشتاين، اميد مهرگان، گام نو، ١٣٨١.

نامه‌هايي به پـايول انگلمان و لودويگ فون فيکر، لودويگ ويتگنشتاين، ترجمه اميد مهرگان، فرهنگ کـاوش، ۱٣٨١.

درباره يقين:

اين کتاب نيز دوبار به فارسي ترجمه شده است: ١.(مالک حسيني، هرمس،1380) ٢.(سيد موسي ديباج، تنديس،1381). 

درس گفتارهاي زيبايي شناسي، اميد مهرگان، موسسه فرهنگي گسترش هنر (1381).

کتاب‌هاي آبي و قهوه‌اي ، لودویگ  ویتگنشتاین، ايرج قانوني، نشرنی، 1385.

درباره او براي آشنايي با زندگي وي مي‌توانيد  به (خاطراتي از ويتگنشتاين، نورمن مالکوم، همايون کاکا سلطاني، گام نو،١٣۸٢) يا به (ويتگنشتاين - پوپر ماجراي سيخ بخاري، ديويد ادموندز و جان آيدينو، حسن کامشاد، نشر ني،١٣۸٣) و يا مقاله اول (ويتگنشتاين و تشبيه نفس به چشم ، نورمن مالکوم و ديگران ، ناصر زعفرانچي، هرمس، ۱٣٨٢) مراجعه كنيد.

فلسفه علم در قرن بيستم. دانالد گيليس، ترجمه حسن مياندارى، ۱۳۸۱.

فلسفه تحليلى. على پايا، انتشارات طرح نو ۱۳۸۲.

ويتگنشتاين، ديويد پيرس، نصرالله زنگويي، سروش، ١٣٧٩.

درآمدي بر رساله ويتگنشتاين، هاوارد ماونس، سهراب علوي نيا، طرح نو، ١٣٧٩.

گفتني ها- ناگفتني ها، ويلهلم فسنکول، ترجمه؛ مالک حسيني، هرمس، 1385.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 5 بعد از ظهر  توسط سام محمودی سرابی  | 

گفتگو با لی لا سازگاردرباره كتاب سرشت تلخ بشر و آيزايا برلين

مخالفت فلسفه با جهاني‌سازي

سام محمودی

 

سال گذشته با برگردان چند اثر عمده از‌ آيزايا برلين فيلسوف انگليسي روسي‌تبار مواجه بوديم: «مجوس شمال» با ترجمه رضا رضايي، «ريشه‌هاي رمانتيسم» با برگردان عبدالله كوثري (هر دو از نشر ماهي) و «سرشت تلخ بشر» با ترجمه لي‌لا سازگار (نشر ققنوس).لي‌لا سازگار كه پيشتر با ترجمه «سنت روشنفكري در غرب» و «روياي خرد» علاقه‌اش رابه ترجمه آثاري در حوزه تاريخ انديشه‌ها ثابت كرده بود، برگرداني خوشخوان از اين كتاب به دست داد؛ كتابي كه نتيجه تلاش هاي هنري هاردي ويراستار آثار برلين بود. آنچه در پي مي‌آيد نتيجه يك گفت‌وگوي كوتاه با مترجم اين كتاب است.

 

 

 

سركار خانم سازگار! تصور مي‌كنم براي وارد شدن به‌ گفت‌وگو پيرامون كتاب «سرشت تلخ بشر»، بد نيست نيم‌نگاهي به علايق‌ شما داشته باشيم و اينكه چرا اين كتاب را به فارسي برگردانده‌ايد؟

حقيقتش را كه بخواهيد اصلي‌ترين علاقه من به عرصه تفكر، بازخواني تاريخ انديشه‌ها از سويي و انديشه‌هاي سياسي از سوي ديگر بوده است. اولين كتابي كه من به فارسي برگرداندم كتاب آثار بزرگ سياسي از ماكياول تا هيتلر بود كه سال 1373 توسط مركز نشر دانشگاهي منتشر شد؛ اثري كه به هر حال به هر دو علقه من پاسخ مثبت مي‌داد.

 

همين كتاب اخيرتان يعني روياي خرد نيز از اين قاعده مستثني نبود يا آن كتاب سنت روشنفكري در غرب كه توسط نشر آگاه منتشر شد.

البته روياي خرد به نوعي بازخواني تاريخ انديشه‌ها بود از يونان باستان تا رنسانس.

حالا چه شد كه به برگردان اين كتاب روي آورديد؟ برگردان اين كتاب چه لزومي داشت؟

از اهميت برلين نمي‌توان به آساني گذشت؛ متفكري كه به هر حال نمي‌توان تاثير او را در تكوين برخي از مفاهيم كليدي فلسفه، علوم سياسي و به‌طور كل عرصه زندگي امروز منكر بود. از اين حيث مي‌توان مدعي بود كه برلين برخلاف اغلب متفكران غرب نسبت نزديكي با مفاهيم زندگي امروز و كاربردي‌تر كردن آن مفاهيم دارد ضمن آنكه با او مي‌توان از دريچه‌اي ديگر و با رويكردي متفاوت به تاريخ انديشه‌ها نگاه كرد. مي‌توانم در اين مجال به پرسش شما اينگونه پاسخ دهم كه اين دلايل به اضافه علقه‌هاي شخصي خودم بود كه موجب ترجمه اين كتاب شد. كتابي كه به هر حال چهره ديگر (و نه خيلي متفاوت) از برلين به نمايش مي‌گذارد. البته اخيراً ديده و شنيده‌ام كه خوشبختانه نشر ماهي در تدارك ترجمه و انتشار ديگر آثار اوست و همين مسئله هم اهميت برلين را ثابت مي‌كند و هم درك انديشه‌هاي او را در اين جغرافيا يادآور مي‌شود.

 

اما آنچه كه ما در اين جغرافيا نياز داريم خوانش انديشه متقدمان است. به اين معني كه تا آثار انديشمندان متقدم‌تر را نخوانده و ندانيم، نمي‌توانيم درك درستي از آراي متأخران داشته باشيم. طبعاً شما هم بر اين نكته اشراف داريد كه در فلسفه غرب، متفكران مانند دوندگان دوي ماراتن عمل مي‌كنند. هر كدام بخشي از اين مسير را طي كرده و گوهر انديشه را به ديگري مي‌سپارند اما خوانش ما به واقع اينگونه نيست. يعني مخاطب ايراني دفعتاً خود را با سيل ترجمه‌هاي درست و يا مغلوط از انديشه‌هاي فلان فيلسوف معاصر مي‌بيند و چاره‌اي هم ندارد جز خواندن همان‌ها.

طبعاً اين اشكال شما بر شخص خاصي وارد نيست چون شما يك فضاي فرهنگي خاصي را به تصوير مي‌كشيد كه خود من و شما نيز جزئي از آن فضا هستيم و در آن جغرافيا باليده‌ايم. شايد يكي از دلايل علاقه من به برلين هم همين باشد كه او دلبستگي خاصي به تاريخ انديشه‌ها دارد. به هر حال خواندن آثار متقدمان لازم است و طبيعي است كه تا سير انديشه‌ها از عهد باستان تا امروز را نخوانيم و آرا و عقايد متقدمان را نفهميده به اين دوران گذر كنيم در درك انديشمندان متأخر راه به جايي نخواهيم برد.

باري از اين حيث حق با شماست اما انسان امروز انديشه‌اي متناسب با زمان را طلب مي‌كند. او به دنبال تبيين مفاهيمي است كه با آنها درگير شده، مفاهيمي نظير عدالت، آزادي، حقيقت و ... از اين نظر نيز مي‌توان گفت كه ما نيازمند يك سير مطالعاتي درست و صحيح هستيم بلكه حداقل درك و دريافتي قابل قبول از آراي آنها بيابيم. نمونه بارز مشكلات عمده ما در اين حوزه، افراط و تفريط‌هايي است كه در مورد مدرنيته و پست‌مدرنيسم شده است.

 

شايد برگردان آثار ژاك دريدا نيز از همين دست افراط و تفريط‌ها باشد به‌طوري كه هنوز ما بخش عمده‌اي از آثار فيلسوفان مدرن را نخوانده، خود را ميان آثار فلاسفه پست‌مدرن مي‌بينيم.

اين گفته شما تا حدودي قابل قبول است. اما فراموش نكنيد كه طرح مباحث عمده فلسفي كه ربط مستقيمي با زندگي و جهان امروز دارند اهميت بسزايي دارد هرچند كه نمي‌توان منكر اين واقعيت بود كه ما هنوز آنگونه كه بايد و شايد با نظريه‌هاي پيشينيان نسبت به همين مفاهيم آشنا نيستيم.

 

برگرديم به كتاب حاضر! در فصولي از كتاب «سرشت تلخ بشر» به مسئله جهاني شدن اشاره‌هاي مستقيمي شده، تصور مي‌كنم بهتر باشد با اين موضوع بتوان نمايي كلي از كتاب سرشت تلخ بشر و عنواني كه بر آن است به دست داد. برلين از جمله مخالفان جهاني شدن است، دليل اصلي اين مخالفت را چه مي‌دانيد؟

همان‌طور كه شما هم اشاره كرديد او هيچ ميانه‌اي با جهاني شدن و جهاني سازي ندارد. به اين معني كه برخلاف آنچه امروز مطرح است برلين به قوميت‌ها اهميت مي‌دهد از اين حيث با مدينه فاضله و آرماني و به‌طور كلي با پيچيدن يك نسخه واحد براي بشريت مخالف است. او مي‌گويد هر قوم و ملتي، خصوصياتي (نظير آداب، فرهنگ، تاريخ، سنت و...) دارد كه هويت او را مي‌سازند و طبعاً با اين هويت مشخصي كه با آن عوامل همبسته است نمي‌توان يك نسخه واحد براي بشريت پيچيد و از اين لحاظ به دموكراسي آمريكايي نيز نقدهايي جدي دارد چراكه بر اين باور است كه نمي‌توان دموكراسي آمريكايي را به كل جهان بشري تعميم داد.

 

اما برلين از جمله مدافعان عمده آزادي است.

كاملاً درست است اما نگاه او به آزادي از سنخ ديگري است. او در جايي مي‌گويد: اگر آزادي توهمي بيش نباشد، به‌طور قطع توهمي است كه آدمي بدون آن نمي‌تواند زندگي كند.

 

دو مفهوم عمده در انديشه برلين به كرّات تكرار مي‌شود؛ اولي آزادي است و ديگر تكثرگرايي يا پلوراليسم. دو مفهومي كه به هر حال پيشينه‌اي به وسعت تاريخ دارند (هرچند قدمت مباحث پلوراليسم به اندازه آزادي نيست)حال سوالي كه من مي‌خواهم در اين فرصت بپرسم اين كه آزادي مدّ نظر برلين با آزادي در نظر فيلسوفان متقدم او چه تفاوت‌هايي دارد؟

عمده تفاوتي كه بين آراي برلين درباره آزادي با متفكران قبل از او وجود دارد اين است كه برلين برخلاف انديشمندان پيش از خود كه معتقد بودند با استفاده از اصول عقلاني مي‌توان به رفاه عمومي دست يافت، برلين به فردگرايي گرايش داشت و انتخاب فردي را اصلي غيرقابل انكار مي‌دانست و بر اين باور بود كه تنها از اين راه (يعني انتخاب فردي) مي‌توان به هدف دست يافت.

 

البته هرچند برلين پيرو فايده‌گرايي نيست و به تعبيري اصالت فرد را قبول داشت اما تا جايي كه من مي‌دانم مهم‌ترين نقدها نيز روي همين اصل استوار است.

 مي‌پذيرم. ببينيد! آزادي در نظر برلين به مثابه سكه‌اي است كه دو رو دارد. آزادي سلبي و آزادي ايجابي. البته در اينجا ذكر اين نكته را لازم مي‌دانم كه معمولاً ما از آزادي مثبت و منفي ياد مي‌كنيم و به‌نوعي در ورطه ارزش‌گذاري مي‌افتيم و واژه Positive را به مثبت و Negative را به منفي ترجمه مي‌كنيم درحالي‌كه در نظر برلين اصلاً مثبت و منفي و ارزش‌گذاري بر اين اساس، جايي ندارد.

به باور او آزادي ايجابي (Positive) درست همان چيزي است كه متفكران متقدم و سنتي درباره حق انتخاب فرد و آزادي اراده يا خودمختار عقلاني بشر مي‌گويند ولي آزادي سلبي (Negative) در نظر برلين به اين معناست كه فرد بايد آزاد از هر گونه مسائل بيروني باشد يعني براي او هيچ قيد و بندي متصور نيست.

اين همان نقدي است كه عنوان كردم. ايرادي كه به برلين گرفته شده كه اگر آزادي را قيدي نباشد به آنارشيسم خواهد انجاميد.

در نظر برلين اين دو گونه از آزادي به مثابه دو روي سكه هستند. علت اصلي طرح اين بحث شايد به زندگي او برگردد. حتماً شما نيز به خوبي مي‌دانيد كه برلين در جواني به دليل زندگي در جغرافيايي غريب و شاهد بودن حكومت ديكتاتوري، با اين دسته از حكومت‌ها مخالف بود و اين آزادي سلبي يا نگاتيو را مانعي براي ايجاد حكومت‌هاي ديكتاتوري مي‌دانست.

 

به‌عنوان سخن آخر مي‌خواهم در كوتاه‌ترين جمله برلين را معرفي كنيد.

نمي‌دانم! به گمانم كانت بود كه در مقاله‌اي انديشمندان را به خار